دست از راحت طلبی برداريد. فقط زماني پيشرفت خواهی کرد که با سختيها و مشکلات مقابله کنيد
کاربر گرامی ، لطفا با یکی از مرورگرهای زیر از سایت بازدید کنید تا بهتر بتوانید از تمامی مطالب استفاده نمایید

داستان بهترین عشق دنیا

  • دسته: داستانها و حکایتها »


    http://zeynal.ir/uploads/z/zeynal/191050.jpg



    یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود. این روزها ، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.
    دوستم با دیدن چهره استخوانی من ، شوخی کرد و گفت: « عزیزم ، زندگی تو رو که میبینم دیگه جرئت نمیکنم بچه دار بشم. » از حرفهای دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: « عزیزم ، چرا چنین احساسی داری؟ »
    دوستم با همدردی به من گفت: « چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار میکنی ، غذا میپزی ، لباس میشوری ، بچه را به مدرسه و بیمارستان میبری ، چه روز بارونی چه آفتابی ، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمیشه. از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده. »
    دوستم آهی کشید و باز گفت: « بهترین روزها برای یک زن در همین کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم ، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم. » از حرفهای دوستم بسیار خندیدم و گفتم: « درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من. » دوستم خندید و گفت: « خوشحالی؟ داری خودتو فریب میدهی؟ »
    جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم. گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد ، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده میخورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد. چون میخواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان منو صدا کرد ، تو ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم میشه. »
    دوستم از حرفهای من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:
    پری روز برای معالجه ، پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه. پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه میتونه از خون من استفاده کنه، درسته؟ دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده میکنی و زود خوب میشی.
    با شنیدن حرفهای پسرم، آدمهای اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند: با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید. حرفهایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است. به او گفتم: « ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت میبرم. تو نمیتوانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی. اما عزیزم باور کن که زندگی با بچه ها زندگی با بهترین عشق در دنیاست. »










راهنمای نصب

راهنمای نصب:


راهنمای دانلود: در صورت مشکل داشتن لینک دانلود لطفاً از طریق پشتیبانی و یا از قسمت نظرات پایین همین صفحه اطلاع دهید تا لینک بررسی شود. با نرم افزار مدیریت دانلود ( اینترنت دانلود منیجر ) دانلود نمایید.

مشخصات

فرمت :

زبان :

تعداد صفحه :

اندروید مورد نیاز :

نویسنده : زینال
تاریخ ارسال این مطلب : 1393/04/11
عنوان این مطلب : داستان بهترین عشق دنیا
دسته : داستانها و حکایتها »
آدرس کوتاه این مطلب : www.zeynal.ir/2343.html

نظرات شما

نظر شما
نام شما:
ایمیل:
وبسايت:
کد تایید:
نظر خود را در کادر زیر بنویسید

پسورد تمامی فایلهای فشرده شده www.zeynal.ir می باشد.

دانلود Hamrah site zeynal v5.3 - نرم افزار همراه سایت زینال


  • http://zeynal.ir/uploads/z/zeynal/375276.jpg


    برنامه همراه سایت زینال در نسخه اندروید منتشر شد. شما کاربران با نصب این برنامه در گوشی اندروید خود ، میتوانید به راحتی از سایت بازدید کرده و از به روزرسانی آن آگاه شوید. با نصب این برنامه در گوشی موبایل یا تبلت ، در هر جا که باشید میتوانید از سایت بازدید نموده و از مطالب آن استفاده کنید.