دست از راحت طلبی برداريد. فقط زماني پيشرفت خواهی کرد که با سختيها و مشکلات مقابله کنيد
کاربر گرامی ، لطفا با یکی از مرورگرهای زیر از سایت بازدید کنید تا بهتر بتوانید از تمامی مطالب استفاده نمایید

زندگی و آثار شمس تبريزی

  • دسته: تحقیق،جزوه،پروژه »


    http://zeynal.ir/uploads/z/zeynal/129768.jpg




    تصویر بالا : مناره شمس تبریزی (مقبره شمس تبريزي)

    عرصة سخن،بس تنگ است!

    از سخن،بيشتر آ!

    تا فراخ بيني و

    عرصه بيني

    گاه شماري تاريخ، شخصيت تاريخي شمس را چنين ثبت نموده است:

    ؟645 ـ580 هـ ‌‌.ق =1247‌ ـ‌ب1148م‌شمس‌الدين احمد اظاكي،در اثر خود بنام مناقب‌العارفين نام و لقب نام‌ پدر و جدّ شمس را چنين بيان مي‌دارد:

    سلطان الفقراء سرالله بين الوري،كامل الحال و القال، مولانا شمس ‌الحق و الدين، محمد بن ‌علي ‌بن‌ملك‌داد التبريزي. شمس تبريزي،از تركان قبئچاق بود، مولانا گويد:

    زهي بزم خداوندي،زهي مي‌هاي شاهانه

    زهي يغما كه مي‌آورد شه قبئچاق تركانه

    شمـس تبـريـزي شــاه تركــان اسـت

    روبـه صحـرا كه شـد به خـرگه نيسـت

    پدر شمس را برخي از اسماعيليان الموت ميدانند،گروهي نيز او را بزازي از تبريز. قراين نشان مي دهد كه فردي بود عالم و اديب كه در تربيت فرزند بغايت سعي نمود. وجود آثار متعددي پيرامون شرح و آموزش زبان تركي قبئچاق در مصر،دليل روشني برحضور مؤثر تركان قبئچاق حتي در مصر است. از آن جمله به اثاري چون:لغه‌المشتاق في لغه‌الترك و القفچاق و القوانين الكيه في ضبط اللغه‌الترك و الادراك للسان الاترك را مي توان نام برد.

    فريدون‌بن احمد سپهسالار در زندگي‌نامه مولوي القاب بيشتري را براي شمس ذكر مي‌كند:

    سلطان الاولياء والواصلين،تاج المحبوبين،قطب‌العارفين،فخرالموحدين،آيت تفضيل الاخرين علي‌الاولين،حجت‌الله علي‌المؤمنين،وارث‌الانبياء والمرسلين مولانا و سيدنا شمس‌الحق والمله والدين التبريزي عظّم‌الله جلال قدره.

    در نسخ مقالات هم به القابي چون: سلطان المعشوقين مولانا شمس الدين بسنده شده و در نسخه‌اي از منتخبات مقالات، القاب ديگري چون: حضرت مولانا سلطان الفقراء، رحـمـه الله بين‌الوري،خلاصه‌الواقفين،مرشد كَمَّل‌العارفين،شمس‌الحق والدين‌التبريزي خلدالله بركه‌ عنايه‌العاشقين.

    شمس در مقالات از پدرش چنين ياد مي‌كند: نيك مردي بود و كرمي داشت شخصيت مادرش در شخصيت پدر گم است...

    شمس كودكي پيش‌رس و استثنائي بوده و از روي طبع و طيب‌خاطر،از همسالان خود كناره مي‌گرفت،پيوسته به وعظ و درس روي‌آور بوده است و مطالعه را به شدت دوست مي‌داشت و شرح حال مشايخ بزرگ صوفيه را مطالعه مي‌كرده است. اين حالت شمس،حتي موجب شگفتي خانواده اش مي گردد و چنين حالت غيرعادي را،آشنائي او با تصوف و تجربه عوالم سيروسلوك تشويق مي‌كرده است تا جايي كه پدر گويد:

    ـ تو را چه شد؟

    ـ مرا هيچ نشد،ديوانه‌ام؟ كسي را جامه دريدم؟ در تو افتادم؟

    ـ پس اين چه وضعي است؟ مي‌دانم ديوانه نيستي،اما نمي‌دانم چه روشي داري؟

    ـ تربيت كه رياضت نيست،و تو هم،ديوانه نيستي؟

    شمس از همان زمان كودكي درمي‌يابد كه هيچكس او را درك نمي كند،همه از سبب دلتنگي‌اش بيخبرند:

    مرا گفتند به خردي: چرا دلتنگي؟ مگر جامه‌ات مي بايد با سيم (نقره)؟

    گفتي: ـ ايكاش اين جامه نيز كه دارم،بستندي!

    شمس در خانواده‌اي متوسط متولد شده بود. گفته اند شغل پدرش بزازي بود. پدر نيك مرد بود... الّما عاشق نبود. مرد نيكو ديگر است و عاشق دگر.احوال عاشق را هم عاشق داند

    پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غريب،پدر از من بيگانه بود،دلم از او مي‌دميد. پنداشتمي كه بر من خواهد افتاد،به لطف سخن مي‌گفت،مي‌پنداشتم كه مرا ميزند از خانه بيرون مي كند و با اشاره به حكايت خاية بط،زير مرغ خانگي! مي‌گفت: اگر تو از مني يا من از توأم ،درآ،در اين ديار،و اگر نه برو بَرِ مرغان خانگي! و مي‌گفتم اگر معني او زاييده پس بايستي كه اين نتيجة آن بودي،بدان انس يافتي،مكمل شدي. خاية بط زير مرغ خانگي! آتش از چشم روان شدي

    دوران نوجواني و برزخ كودكي و بلوغ شمس نيز دوره‌اي بحراني بود. جهان تعبديش واژگون مي شد. تب حقيقت، و تشنگي كشف رازها (تب فلسفسي) سراپاي او را فرا گرفته بود. با اين حال در محفل اهل دل،هنوز وي را به جدّ نمي‌گرفتند،و با وجود درگيري در لهيب چنين عشق سوزاني آواز درميدادند كه او:

    ـ هنوز خام است. بگوشه‌اي رها كنيد،تا بر خود سوزد! پخته گردد.

    شمس در ابتدا از مريدان شيخ ابوبكربن اسماعيل تبريزي سله‌باف بود و مدت مديدي ملازمت حضور او را داشت. چون ترقيات كلي وي را دست داد و سير كمالات و سلوك حالات او از حدّ ادراكش درگذشت،پير از روي انصاف گفت تو را پرورشگري بزرگتر بايد، خود را به جاي ديگر رسان! شمس اجازت يافت سياحت مي‌كرد و مطلوب خود را مي جست و مردمان را از خاص و عام ديده و در احوالشان نگريسته است.

    هـر چـه گويـم عشــق را شـرح و بيـان

    چون به عشـق آيـم خجـل گـردم از آن

    گـر چـه تفسيــر زبــان روشنـگر اسـت

    ليــك عشــق بـي‌زبـان روشنتـر اسـت

    در نگنــجد عشــق در گفــت و شنيــد

    عشــق دريائـي اسـت عمقـش ناپـديـد

    عشق كار خفتگان و نازكان نـرم نيسـت

    عشق كار پردلان و پهلوان است اي پسر

    تا اينكه به خدمت شيخ‌المشايخ ركن‌الدين سجاسي رسيد و از خدمت آن مخدوم،فيض بسيار و تربيت هاي بيشمار يافت. سپس به خدمت قدوه‌المشايخ باباكمال خجندي كه يكي از خلفاي شيخ نجم‌الدين احمد اكبري بود رسيد و از او نيز بهره ها گرفت تا به مولانا جلال‌الدين‌محمد‌ بلخي رومي رسيد و رخ‌داد آنچه رخ داني بود.

    براي شمس،جستجوگري،جز رهنموني،جز بيدارباش خفتگان،جز تحريك بخشي به خوابزدگان،و مخالفت با هر انديشه،يا داروي تخدير كننده مانند حشيش،هدف اصل و جدّي وي نمي تواند باشد،شمس براي خود مقام رسالت اجتماعي تكميل ناقصان،تأييد كاملان،حمايت از بينوايان،رسوائي فريبكاران و مخالفت با ستمكاران را قائل بود. شمس بي‌ترديد شخصيتي تاريخي است،پيروپيرو،مريد و مراد،شورآفرين و واژگون‌گر مولانا جلال‌الدين محمد مولوي است. به يك سخن،شمس زايشگر مولوي است زايشگر تولد دوباره او!

    شمس،به مناسبت رابطه خلاقش با مولوي،نه تنها يكي از شگفت انگيزترين شخصيتهاي تاريخ ادب ايران است،بلكه،بي‌ترديد،از اَبَر چهره‌هاي حيرت آفرين،در نهضت عرفان جهاني بشمار مي‌رود. شايد اگر شمس نمي‌بود،در حيات رواني مولوي،هرگز استحاله و جهشي آنچناني را كه از وي ابرمرد والائي بدانساز ساخته است،پديدار نمي گشت. گويند روزي مولانا در بازار سوار بر استري بود و به كوكبة تمام مي گذشت. شمس‌الدين به فراست مطلوب را شناخت و بلكه محبوب را يافت. در ركابش روان شد،پرسيد كه غرض از مجاهده و رياضت و دانستن علوم چيست؟ مولوي گفت: جز به روش سنت و آداب شريعت،مطلبي ديگر نيست. شمس فرمود: علم آنست كه تو را به معلوم رسانده و به شاهراه حقيقت كشاند و اين بيت را از سنائي خواند:

    علـم كـز تو تو را نه‌بستـانـد

    جهل از آن علم،به بود بسيار

    مولانا از اين سخن متحيّر و متأثر گشته،مريد شمس گرديد و همواره با او مي نشست و مي‌آرميد اموالي و اصحاب مولانا (مولوي) شور و غوغا برآوردند و بر شمس طعن و تشنيع كردند. استاد بديع‌الزمان فروزانفر،مولوي‌شناس فقيد ايران،فشرده حيرت و ابهام كليه تذكره نويسان مولوي‌شناس و خويشتن را،درباره برخورد شمس و مولوي،سرآغاز تولد دوم مولوي را براثر نفوذ واژگون گو شمس،اين چنين براي ما خلاصه مي كند:

    مولانا كه تا آنروز،خلقش بي‌نيازش مي شمردند،نيازمندوار به دامن شمس،درآويخت، و با وي به خلوت نشست، و در دل،برخيال غيرت دوست بسته است...

    و در خدمت استاد عشق (شمس) زانو زد، و با همه استادي،نوآموز گشت. و به روايت افلاكي مدت اين خلوت به چهل روز يا سه ماه كشيد...

    شمس،مولوي را به دنياي خود كشانيده بود،اما دنياي شمس دنياي شور و بي‌قراري بود،و از رهبران و سفيران بزرگ تصوف عشق،تصوف مردم‌گرا،عرفان اجتماعي، در عصر جدائي انسانها و پريشاني ضابطه‌ها بود و ضد تصوف زهد و گوشه‌گيري بود. همان تصوفي كه در عصر صفوي،وارد مرحله موج پرخاش مي شود،و نخستين دولت سراسري ايران،بعد از اعراب،در حقيقت از خانقاه شيخ صفي‌الدين اردبيلي صوفي بزرگ (متوفي735ه.ق)، كه در حدود يك قرن بعد از شمس در سرزمين آذربايجان ظهور كرد،سرچشمه مي‌گيرد.

    ديدار شمس و مولوي چون آبي بود كه دفتر احوال سابق مولانا را به شُست و بر اين دفتر سفيد شده قلمي تازه كشيد كه سطور و صفحاتش همه شعر و سرود،رقص سماع و وجدوحال بود،مولوي تا پيش از برخوردش با شمس هرگز شعر نسروده بود و اگر سخني به نظم از طبع وي ترا ديده بود،از نوع همان منظوماتي بود كه گاهي عالمان و عارفان متكلف مي گويند،از آن غزليات آتشين و پرشور و يا آن پخته كلام در مثنوي معنوي خبري نبود.

    آفتاب ديدار شمس،چنان سراپاي وجود مولوي را به آتش كشيد كه مي گويد: خام بدم پخته شدم سوختم و آنچه به راستي مي‌توان از اين دگرگوني احوال و عشق و شيفتگي دريافت همانا اشعار مولاناست در ديوان كبيرش و مثنوي معنويش.

    كتب مناقب،و آثار،بر اين متفق است،كه: مولانا،بعد از اين خلوت،روش خود را تغيير داد و به جاي اقامه نماز و مجلس وعظ به سماع نشست و چرخيدن و رقص،بنياد نهاد. و به جاي قيل و قال مدرسه و اهل بحث،گوشي به نغمه‌هاي جانسوز ني،و ترانه‌هاي دلنواز رباب نهاد. شمس خاطرات خويش را از قزوين و الموتيان چنين ذكر مي‌كند در آستانه بلوغ بودم كه،قزويني يي شنيد كه،ملحد آمد: زود ما در را نهاد و سر فرو بريد،گفتند: آخر حق مادري؟! گفت: ملحدان بدانند كه با محابانيست،ملحد آن ديد،گفت: او از من ملحدتر است! من هرگز اين نكردمي.

    از روايتي كه مي‌گويد،وي يك چند در خانقاه ركن‌الدين سُجاسي بسر برده،چنان مي نمايد مقارن سالهاي جواني بايد يك چند،در نواحي قزوين و زنجان زيسته باشد.

    منم آن بنـدة مخلـص كه از آن روز كه زادم

    دل و جان را زتو ديدم دل و جان را بتو دادم

    شمس در همان خردسالي خود را مجبور يافت،ضمن آنكه با كار و مشقت معيشت خود را تأمين كند،قسمتي از اوقاتش را نيز بين مدرسه و خانقاه در تردد باشد. بروفق اسارت خود هرگز به كعب باختن (قمار) رغبت نيافت. هرجا وعظي بود،آنجا مي‌رفت. شمس در ميان فقه و فقر در نوسان بود،و گفته:آخر فقيه بودم،تنبيه و غير آنرا بسيار خواندم. شمس خود را شافعي مذهب مي‌خواند و مي‌گويد،من شافعي‌ام ولي اين دليل نمي‌شود كه،اگر در مذهب ابوحنيفه (پيشواي حنيفيان) چيز خوبي يافتم لجاج ورزم و قبول نكنم.

    و نيز مي‌گويد:اول با فقيهان نمي‌نشستم،با درويشان مي‌نشستم. مي گفتم ،آنها از درويشي بيگانه‌اند. چون دانستم درويشي چيست و ايشان كجايند،اكنون رغبت مجالست فقيهان بيش دارم از اين درويشان،زيرا فقيهان باري رنج برده اند،اينها مي‌لافند كه درويشيم،آخر درويش كو؟ و سپس مي گويد،آنها علم براي خاطر خود علم نمي‌خواستند. قصد تقرب به خدا نيز نداشتند و درس مي‌خواند تا سري توي سرها درآورند و خود را به مراكز قدرت نزديك گردانند. حتي گاهي براي مناسب رسمي از دادن رشوه خودداري نمي‌كردند.(در مقالات)

    افلاكي از پيروان نقل مي كند كه:

    حضرت مولانا شمس‌الدين را در شهر تبريز،پيران طريقت و عارفان حقيقت كامل تبريزي خواندندي و جماعت مسافران او را اوچان قوش (پرنده) گفتندي شمس در هيچ منزلي فرود نمي‌آمد و به هيچ شرابي از پاي نمي‌افتاد:

    فقيهي راضي مشو،گو زيادت خواهم. از صوفئي زيات،از عارفي زيادت و هرچه پيش آيد از آن زيادت...

    الله اكبر،عبارت از اين است كه برادر فكرت از آنچه دروهم تو مي‌آيد،انديشه توست،و نظر را بلندتر دار كه او اكبر است از آنهمه تصورها...

    متابعت محمد(ص) آنست كه او به معراج رفت تو هم بايد بروي در پي او... در عين حيرت،احساس برتري نيز همچنان همراه شمس است و سرانجام كه خود را نزد مولانا جلال‌الدين مولوي مي يابد،مي گويد كه:

    ـ در من چيزي بود كه شيخم (ابوبكر سله‌باف تبريزي)،آنرا در من نمي‌ديد،و هيچ‌كس نديده بود!آن چيز را...مولانا ديد!

    پروفسور بيگدلي مي‌نويسد: عرفا او را اقطاب دوران شناخته و به وي (كامل‌ تبريزي) لفب دادند و چون تمامي عمر را در سفر و حركت و سير و سياحت بود،به اين خاطر او را اوچان قوش و سران طريقت او را سيف‌اله مي ناميدند،چون در قاطعيت و برّندگي همچو شير بود و بدانديشان شمس افاق يعني ولگرد و غربتي و صاحبدلانش شمس پرنده لقب داده بودند. بنابر نقل دولتشاه سمرقندي: او را (زردوز) نيز مي‌گفتند و اين نشان دهنده شغل است در خاندان او،چنانكه درباره عده كثيري ديگر از رجال علم و ادب اسلامي بوده است. خود شمس چنين گويد: رفتيم به ارزنجان،از ياران جدا شدم،زيرا تا نشناخته بودند،خوش بود،بازي مي‌كرديم،و كشتي مي‌گرفتيم! چون شناخته شدم،آمدند كه: خود همه توئي!... سه روز به فاعلي (عملگي) رفتم،كس مرا نبرد،زيرا ضعيف بودم،همه را بردند،و من آنجا ايستاده!...

    بقول سپهسالار تا زمان خداوندگار مولوي هيچ آفريده را برحال او (شمس) اطلاعي نبود،والحاله،هيچ كس را برحقايق اسرار او وقوف نخواهد بود،پيوسته،از خلق و شهرت،خود را پنهان داشتي،...

    شمس در سفرهايش با ماجراهاي تلخ و شيرين بسيار برخورد مي‌كند. راست نتوانم گفتن،كه من راستي آغاز كردم،مرا بيرون كردند... اگر تمام راست كنمي به يكباره همه شهر مرا بيرون كردندي!

    افلاطيان،گويند كه: اي طويل برو تا دشنامت ندهيم. اگر دِرَمي چند داشته باشد،در كاروانسرا مي خوابد،اگر نداشته باشد،مي‌كوشد كه در مسجدي پناه ببرد،لحظه‌اي چند در خانه خدا،در پناه بي‌پناهان،برآسايد،ليكن با شگفتي و اندوه فراوان درم يابد كه خانه خدا هم،خانه شخص خدا نيست،بلكه خانه اي اجاره‌ايست، و صاحب و خادمي ضعيف‌كش،بي رحم و ظاهرپرست دارد،در برابر همه التماسهايش كه مردي غريب است،پاره‌پوش گرسنه بي‌خانمان را با خشونت تمام،بي‌شرمانه و اهانت آميز،از خانه خدا هم بيرون مي افكنند.

    شمس تبريزي در عين معراج برتارك اَبَرمردي همچنان با اعماق اجتماع،با طردشدگان،با تهيدستان و با ستمديدگان نيز پيوندي ناگسستني دارد،داغ ننگ،ننگ بي‌نوائي،و حقارت طبقاتي را در جامعه‌اي زرپرست كه پول را قبله خود ساخته است تا مغز استخوان خويش لمس مي‌كند. شمس با خوابي كه در تبريز ديده بود،بطرف غرب راه مي‌افتد. در خواب به او مي گويند: آن ولي كه با تو هم صحبت باشد،در روم باشد. شروع داستان با خواب يك شيوه ديرينه كلاسيك بوده است،داستان شاه‌اسماعيل ،كرم در اصلي كرم،آشيق عباس در عباس و گولگز،خسته قاسيم و بسياري از آشيق‌ها و قهرمانان در آزربايجان،كه با خواب آغاز مي شود.

    شمس به شهر ارضروم مي رود در انجا معلمي مي كند،سپس به ارزنجان و از آنجا به سيواس،قيصريه و آغ‌سرا مي رود... سپهسالار و افلاكي داستانهاي متعددي از كرامات شمس را تعريف مي كنند در حاليكه خود شمس،كرامات خودش را به رخ نمي كشد چه اهل تظاهر نيست.

    شمس حتي با آنهايي كه ادعاي كرامت دارند و دو روزه مي‌خواهند،به ابايزيد،حلاج برسند،سرجنگ دارد،باخود ابايزيد و حلاج هم ميانه خوبي ندارد،سبحاني گفتن،و انا‌الحق گفتن آنها را نشانه بي‌كفايتي و نقصان و شتابزدگي مي داند و حساب خودش را هم از همه آنها جدا مي كند،... از آغ‌سرا به عراقليه،ولارنده و از آنجا خودش را به كناره درياي مديترانه مي‌رساند و از خليج اسكندرون مي‌گذرد و از همين راه به حلب مي رود،شايد هم در حلب،شمس و مولوي همديگر را ديده باشند، مولانا دو سال پس از مرگ پدرش سلطان العلماء،در سال630 هجري به حلب رفت.

    شمس از ميگساري سخت متنفر بود: ... از دور مستي ديدمي،كراهتي داشتمي كه در من خواهد افتادن و نيز با استعمال حشيش سخت مخالف بود و انرا وسوسه،و خيال ديو،مي‌داند.

    شمس بارها به زيبائي زندگي تصريح مي كند و از خوش بودن و رضايت خاطر خويش،دم مي زند،ليكن با اين وصف بارها نيز طعم تلخ ملامت،نوميدي،دلتنگي،تحمل مشقت،فراق،آوارگي و گرسنگي را چشيده استو جهان را عميقاً پليد و پست ديده است. بي‌تفاهمي‌ها،شمس را برمي انگيزد كه ديگر خاموشي گزيند،و هيچ نگويد. در قونيه نيز اگر لب به سخن مي‌گشايد،تأكيد مي‌كند كه فقط: از بركات مولاناست،هر كه از من،كلمه اي مي شنود!

    شمس دوگونگي روش و منش خويش،در برابر گردنكشان و فروتنان را چنين تصريح مي كند كه: من،سخت متواضع مي باشم،با نيازمندان صادق! اما سخت،با نخوت و متكبر باشم،بادگران.

    شمس زناشوئي را از وسايل مهم استقرار مرد مي‌شناسد و با كيميا دختر مولانا ازدواج كرد. او نسبت به غلامبارگان و همجنس پسندان نيز حساسيت فوق‌العاده دارد،و از آنان بعنوان آزمندان خدا ناترسي كه موجب پليدي روزگارند،ياد مي‌كند.

    شمس سماع را فريضة اهل حال مي خواند و چون پنج نماز،روزة ماه رمضانش براي اهل دل،واجب مي شمارد زيرا،خواص را دل سليم است و از دل سليم اگر دشنام به كافر رسد،مؤمن شود! اگر به مؤمن رود ولي شود!

    سماع اهل حال،رقص راستيناني كه دل سليم دارند،به گمان شمس بزم كائنات است. در مورد آثار شمس،بايد گفت: بنابر تصريح مولانا جلال‌الدين، شمس در تمام رشته‌هاي دانش زمان خود،از فقه،حديث،تفسير،كلام،رياضيات و عرفان دست داشته‌اند و آنها را تحصيل كرده است ليكن به يكباره همه را بيهوده يافته و دست از همه شسته است.

    از شمس اثري در دست نيست و شمس خود تصريح مي كند كه،عادت به نوشتن نداشته است. با اين وصف،شمس،يكبار به بياني مبهم،به مخاطبي غير مشخص كه احتمالا مولاناست،با لحن گله‌آميزي مي‌گويد: ... و نيز وقتي نبشته‌هاي ما را، با نبشته‌هاي ديگران مي‌آميزي! ما نبشتة ترا با قرآن نياميزيم!.

    مقالات شمس تنها مجموعه‌ايست كه از سخنان شمس بدست ما رسيده است. اين مجموعه،عبارت از سخنان پراكنده‌ايست كه شمس در ميان سالهاي642 تا645 ه.ق،در مجالس صوفيانه،در قونيه بيان داشته و يا در پاسخ پرسشهائي كه از او كرده‌اند،اظهار نموده است. سخنان و انديشه هاي شمس،در نوشته‌هاي مولوي: كليات شمس، فيه‌مافيه و مثنوي معنوي منكعس شده است، و نيز سخنان شمس را تحت عنوان مقالات شمس مي توانيم در مناقب‌العارفين احمد افلاكي مطالعه كنيم.

    مرحوم مدرس مي‌نويسد: مخفي نماند كه خود شمس شاعر نبوده... ولي منظومه موسوم به مرغوب القلب كه حاوي يكصدوسي بيت بوده و در تهران در آخر گلشن‌راز (شبستري) چاپ شده است به خود (شمس تبريزي)،منسوب دارند.

    مقالات شمس،منبع بسياري از انديشه‌ها،داستانها و تمثيل‌هاي مولوي است در اثر يكي از اساتيد بزرگ فن و عرفان آمده است كه،گفتار مثل خلق و خوي او تند و تيز و رك و راست و بدون تكلف بوده است. شمس اهل تملق و تعارف نبود،لُبّ مطلب را مي‌گفت،پوست كنده و بدون ملاحظه و ذره‌اي محافظه‌كاري و عين خيالش نبود كه از شهر بيرونش كنند و خودش مي‌گفت: هيچ‌كس تاكنون اين سخن را به صريحي و فاشي من نگفته است... پرسيده مي شود،آيا شمس همان مولوي نيست؟

    من نه تنـــها مي‌سرايـم شمـس ديـن،شمـس ديـن

    مي‌سرايـد عندليــب از بـاغ و كبـك از كوهـســار

    روز روشن شمس دين و چرخ‌گردان شمـس ديـن

    گــوهــركــــان شمــــس ديــــن ليـــل و نهـــار

    شمس ديـن جام‌جم است و شمس دين بحر عظيم

    شمس دين عيــسي دم است و شمـس ديـن غـدار

    ميخائيل اي‌ زند،دربارة هم‌جاني شمس و مولوي مطلب زيبائي دارد: بطور كلي علت اينكه مولوي ديوان خود و تك‌تك اشعار آنرا نه بنام خود،بل به نام شمس تبريزي كرد نه استفاده از آن بعنوان ابراز شعري و نه احترام ياد رفيق گمگشته را ملحوظ كرده بود،خويشتن مي‌يابد،و شاعر تنها نقش يك راوي را رعايت مي كند...

    شمس ظاهراً دوبار به قونيه سفر كرده است. ورود شمس به قونيه،براي نخستين بار،به تأييد مناقب افلاكي و نسخه‌هاي كهن مقالات شمس،كه بقول سپهسالار در خان برنج فروشان و بقول افلاكي در خان شكرريزان يا شكر فروشان منزل كرد،برابر است با بامداد روز شنبه بيست‌و‌ششم جمادي‌الثاني642 ه.ق (ششم آذر623=29 نوامبر1244م) و شمس در اين زمان حدود شصت سال سن داشت و مولوي38 سال. پس از اين ديدار است كه مولوي شعرگفتن را شروع مي‌كند و همواره چه به نظم و چه به نثر،لب به ستايش شمس مي‌گشايد و در حق شمس گويد:

    شمس تبريزي كه نور مطلق اسـت

    آفتـاب اسـت و زِانـوار حــق اسـت

    چون حديث روي شمس‌الدين رسيد

    شمس چهارم آسمان سـر دركشيـد

    در سفر اول به قونيه دقيقاً457 روز نزد مولانا اقامت مي‌كند و روز پنجشنبه21 سؤال643هـ .ق از قونيه خارج مي شود. سفر دوم وي در ذيحجه644ه.ق با مولانا بسر مي‌برد و از آن پس ديگر،هيچكس از سرنوشت شمس به درستي اطلاعي در دست ندارد. در قسمت دوم از اين مقاله،با دلايل مستند ثابت خواهم كرد كه شمس پس از ترك قونيه به خوي آمد. و در خوي فوت كرده و تربت وي در شهر خوي و در پاي منار شمس تبريز خوي مي باشد.

    مولوي در كرانة حدنهائي نقطه عطف بلوغ دوم خويش در38 سالگي،شمس تبريزي را درمي‌يابد و يكباره چون نوآموزي پراشتياق و عطشان،در مكتب شمس،سر اخلاص فرود مي‌آورد،و از وي درس دگرسان نگري،پذيرش انسان سالاري و بينش عرفاني را به مستي قبول،به عمق سپاس و نقش‌پذيري تمكين،آذرخش آسا،دريافت مي‌دارد! شمس احساس خود نسبت به مولانا و شكوهمندي بودن‌ها و لحظه‌هاي خود با مولانا را چنين اظهار مي‌داد:

    بر سر گوري نبشته بود كه:

    ـ عمر،اين ساعت بود!...

    از آن ما،اين ساعت،عمر است كه به خدمت مولانا آييم!

    اين ساعت در عالم،قطب،اوست!

    كسي مي‌خواستم از جنس خود كه او را قبله سازم و روي بدوآورم كه از خود،ملول شده بودم!اكنون چون قبله ساختم،آنچه من مي گويم،فهم كند،دريابد! سخن شمس دربارة مولوي را به جرأت مي‌توان در رديف شعرترين سخن فارسي،و كم نظيرترين آن،در شمار نثر سنتي ايران قرار داد:

    مرا در همه عالم،يك دوست باشد!

    من آن مرغكم كه گفته‌اند:

    ـ به هر دو پاي،در آويزد!

    آري درآويزم. اما،در دام محبوب درآويزم!

    مولوي هم درباره شمس فرموده: شمس تبريز،ترا عشق شناسد نه عقل. شمس از زمره وارستگاني بود كه مي‌گويند: گو نماند زمن اين نام،چه خواهد بودن؟ پس مي‌بينيم كه،شمس تنها يك زايشگر معنوي مولوي،بدون هيچگونه تأثيرپذيري و شوريدگي،از اين برخورد و آفرينندگي نيست. بلكه او در آن واحد،مريد و مراد،مؤثر و متأثر،شيداگر و شيفته قطب دل و حواري خويشتن است! آئين رقص‌چرخان را شمس به مولوي آموخته بود: رقصي دايره‌وار كه هم امروز نيز بنا برشيوة آن،درويشان مولوي را بنام درويشان چرخان مي‌شناسند! بدينسان شمس را بايد سازندة مكتب مولوي و پدر دوقلوي آن و منشأ يك رويداد بزرگ پربار ادبي و هنري در تاريخ ادب ايران دانست. در تاريخ تصوف ايران،تنها در مكتب مولوي است كه شعر،موسيقي،رقص و عرفان همه درهم مياميزند و از يكديگر متمايز مي شوند و از همديگر،كمال و اثر مي‌پذيرند!

    آنچه در مورد شمس قابل ذكر است،اينست كه وي برخلاف آنچه غالباً تصور رفته است كه درويشي بوده عامي و ژنده‌پوش،مردي فاضل و عارف و مكتب ديده‌اي بوده است،و در شعر و ادبيات فارسي و عربي و فقه و حديث و كلام و فلسفه و عرفان و تفسير قرآن، تبحر و تسلط داشته است و مقالات وي دال بر اين و گواه است،منتهاي مراتب از مرحله توجه و اشتغال به علوم و فنون اكتسابي در گذشته،به مقام استغراق توحيدي و تحقق عرفاني پيوسته بود. روزي حضرت مولانا مولوي فرمود كه: علماي ظاهر واقف اخبار رسولند حضرت مولانا شمس‌الدين واقف اسرار رسول است عليه‌الاسلام و من مظهر انوار رسولم عليه‌الاسلام. سلطان ولد حكايت مي‌كند كه: روزي حضرت والدم در مدح مولانا شمس‌الدين تبريزي مبالغه عظيم مي‌فرمود،و از حد بيرون،مقامات و كـرامـات و قـدرت‌هـاي او را بيان مي‌كرد،كه من از غايت شادي بيامدم همه آنرا با مولانا شمس در ميان گذاشتم. او گفت والله والله من از درياي عظمت پدرت يك قطره نيستم،اما هزار بار چندانم كه فرمود. باز به پيش پدر آمدم و كلام مولانا شمس را به وي گفتم،فرمود: خود را ستود و عظمت خود را نمود و صد چندان است كه فرمود.

    مولوي،تأثيرهاي برخورد اوليه شمس را با خود چنين به تصور مي‌كشد!

    سجاده نشيـن باوقـاري بودم

    بازيچه كودكان كويم كردي

    اما گداختگي مولوي را در برابر سرچشمه خورشيد شمس،از زبان خودش بشنويم:

    يك دمي خوش چو گلستان كُنَدَم

    يك دمي همچـو زمستـان كنـدم

    يـك دمـم فاضــل و استـاد كنـد

    يـك دمـي طفـل دبستـان كنـدم

    دامنش را به گرفتــم به دودسـت

    تا به بينـم كه چـه دستـان كنـدم

    و اما ربودگي و شوريدگي و تسليم مطلق مولوي در برابر شمس:

    غَلبيرم اندر دست او،در دست مي‌گردانَدَم

    غلبير كردن كار او، غلبيـر بودن كار من!

    يا

    منم كمانچه نداف شمس تبريزي

    فتـاده آتش او در دكان اين نداف

    ويا

    مسجد اقصاست دلم،جنت مأواست دلم

    حور شده، نـور شده، جملـه آثـارم از او

    حال گوش جان بسپاريم به بيان مولانا در مورد خصال روحي معشوق:

    سيف‌حق گشته است شمس‌الدين‌ما دردست حق

    آفــريــن آن سيــف را و آفــريـن سيــاف را

    و جاذبه كلام و حلاوت گفتارش را چنين تصويرگر است:

    نبات مصر چه حاجت كه شمس‌ تبريزي

    دو صـد نبـات ريـزد زلفـظ شكّــربـار

    ويا

    به هر شب شمس‌ تبريـزي چه گوهـر كه مي‌بيزي

    چه‌سلطاني،چه‌جان‌بخشي،چه‌خورشيدي،چه‌دريائي!

    مولوي به جايي مي‌رسد كه تصويرش همه خانه چشمش را فرامي‌گيرد:

    تـو كيستــي؟ صــاعقــه‌اي؟ يــا آتشــي؟

    كه خانه در زندگـي براي من باقي نگذاشتي

    تـا در دل مــن عشــق افـروختـــه شــد

    جز عشق تو هـرچـه داشتـم سـوختـه شـد

    تا جايي كه همه فراز و نشيب عالم را در برابر شمس‌الدين تبريزي به سجده مي بيند:

    زهي خورشيد بي‌پايان كه ذرات سخن گويان

    تـو نـور ذات اللهــي؟ تو اللهــي؟ نمي‌دانـم

    قطره تويي بحر تويي لطف تويي مهـر تويي

    قنـد تـويـي زهـر تـويـي بيـش ميـازار مـرا

    و در اين عالم است كه مولوي،همه جانهاي گرامي‌ را،زنبيل بدست به گدايي به در خانه شمس مي‌بيند:

    به دست هر جان زنبيل زفت مي‌آيد

    شنيده بانگ تعالو التاخدو والصدقات

    و چنين است كه شمس را فارغ از خون و رگ تن خاكي در همه عالم منبسط مي‌بيند:

    بي‌خون و بي‌رگ است تنش چون تن خيال

    بيرون و اندرون همه شيـر اسـت و انگبيـن

    در گوش تـو بگـويـم؟ بـا هيچكـس مگـو

    اين جمله كيست؟ مفخر تبريز، شمس دين

    شمس در مقالات خود را بصورت آفتاب تصوير مي‌كند و مولانا را به منزله ماهتاب مي‌داند كه در پي آفتاب مي‌رود و نور از او مي‌گيرد و اين تشبيه عيناً در سخن خود مولانا هم انعكاس دارد:

    چون عرفه و عيد توئـي غــرّه ذيحجــه منــم

    هيــچ بتـو در نـرسـم وز پــي تـو هـم نبُـرم

    منبع: مجموعه مقالات،پرويز يكاني زارع،جلد يك،از مقاله‌اي كه به همايش بزرگداشت شمس تبريزي ارائه شده بود،1377.


راهنمای نصب

راهنمای نصب:


راهنمای دانلود: در صورت مشکل داشتن لینک دانلود لطفاً از طریق پشتیبانی و یا از قسمت نظرات پایین همین صفحه اطلاع دهید تا لینک بررسی شود. با نرم افزار مدیریت دانلود ( اینترنت دانلود منیجر ) دانلود نمایید.

مشخصات

فرمت :

زبان :

تعداد صفحه :

اندروید مورد نیاز :

نویسنده : زینال
تاریخ ارسال این مطلب : 1391/09/21
عنوان این مطلب : زندگی و آثار شمس تبريزی
دسته : تحقیق،جزوه،پروژه »
آدرس کوتاه این مطلب : www.zeynal.ir/743.html

نظرات شما

نظر شما
نام شما:
ایمیل:
وبسايت:
کد تایید:
نظر خود را در کادر زیر بنویسید

پسورد تمامی فایلهای فشرده شده www.zeynal.ir می باشد.

دانلود Hamrah site zeynal v5.3 - نرم افزار همراه سایت زینال


  • http://zeynal.ir/uploads/z/zeynal/375276.jpg


    برنامه همراه سایت زینال در نسخه اندروید منتشر شد. شما کاربران با نصب این برنامه در گوشی اندروید خود ، میتوانید به راحتی از سایت بازدید کرده و از به روزرسانی آن آگاه شوید. با نصب این برنامه در گوشی موبایل یا تبلت ، در هر جا که باشید میتوانید از سایت بازدید نموده و از مطالب آن استفاده کنید.