https://www.zeynal.ir/imagemataleb/otobos-shologh-1.jpg

 

 

انشای شماره یک:

داخل اتوبوس جای سوزن انداختن نیست، همه صندلی ها پر شده و چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده اند و با حسرت آنها را که نشسته اند، تماشا می کنند و در دل خدا خدا می کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند. اتوبوس آنقدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت ها پیش می آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه مورد نظر پیاده شود و آن وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می انجامد. آن پایین وضع به مراتب بدتر است. آنها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت چسبانده اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان تر بایستند تا آنها بتوانند خودشان را به داخل بکشند. راننده با دیدن این وضع فریاد می زند: «هل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید»، اما مسافران بی اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاشند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آنها که مسافر اتوبوس های شهرمان هستند ثابت کرده، اتوبوس خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم رنگ واقعیت به خود نگیرد.

 

انشای شماره دو:

همیشه شلوغی و بی نظمی انسان را میازارد و ذهن اورا بهم می ریزد و گاهی نیز باعث تاخیر میشود اما انسان همیشه به دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند وبه آرامش برسد . مانند همیشه برای رسیدن به محل کارم باید سوار اتوبوس میشدم به ایستگاه اتوبوس رسیدم کمتر زمانی میشد که ایستگاه خلوت باشد و امروز مثل همیشه پراز انسان های مختلف بود پیر وجوان کودک و بزرگسال تا که بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید در اتوبوس باز شد و همه خود را به آن رساندند و سوار شدند .چند ثانیه نگذشته بود که صندلی ها پر شدند وجایی برای نشستن نبود برای نشستن صندلی ها را نگاه میکردم اما دریغ از یک صندلی هوا خیلی گرم بود برخی از پنجره های اتوبوس باز بود و باد گرمی به صورتم می خورد اما حداقل بهتراز گرمای طاقت فرسای داخل اتوبوس بود .راننده هر از چند گاهی با دستانش صورتش را باد میزد. کودکی از شدت گرما و شلوغی گریه میکرد تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم روز نامه ای برداشتم و شروع به خواندن کردم با هر ترمز اتوبوس تکان می خوردم و حواسم پرت میشد دستم را به میله اتوبوس گرفتم تا سر جایم ثابت بمانم .به ایستگاه بعد رسیدیم برخی از افراد پیاده شدند واز شلوغی کمی کاسته شد سکوتی بر فضای اتوبوس حاکم شد. روی صندلی نشستم از شیشه به بیرون نگاه می کردم مردم پراز شورو هیاهو هرکس به کاری مشغول بود میدویدند روی چرخ زندگی در تکاپوی امید وخوشبختی. کم کم به محل کارم نزدیک میشدم دیگر از شلو غی آن روز کلافه نبودم دیگر خسته نبودم از آن همهمه با دیدن آن انسان ها امیدی دوباره یافتم. بالاخره رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم ومن نیز به جمع آنها پیوستم شاید هرروز اتفاقاتی مانند امروز پیش میامد وزندگی تکراری به نظر میرسید اما هر وقت که با دقت به زندگی و جزئیات آن توجه میکردم یک روز خاص وجدید بود .

 

انشای شماره سه:

یکی از روزها بعد از زنگ آخر مدرسه با دوستانم به خانه بر می گشتیم، آن روز تصمیم گرفتیم که با اتوبوس به خانه برویم، با وجود شلوغی و ازدحام جمعیت سوار اتوبوس شدیم، همزمان با شلوغی اتوبوس، خیابان ها نیز ترافیک بود. داخل اتوبوس شلوغ شدیم.
احساس خستگی شدیدی داشتم و به دنبال صندلی خالی می گشتم تا بتوانم کمی در مسیر استراحت کنم، حس سیاهی رفتن چشمانم را داشتم و می خواستم در کف اتوبوس بشینم، اما با وجود شلوغی اتوبوس و خجالتی بودنم با قوت و استقامت دستگیره بالایی اتوبوس را چسبیده بودم تا اینکه خستگی بر من غلبه کرد و یک دفعه همه جا سیاه شد. از خود بی خود شدم و متوجه هیچ چیزی نشدم چشمانم بسته شد. وقتی چشمانم را باز کردم دیدم که روی صندلی اتوبوس نشسته ام، ولی نمیدانستم که چطور این اتفاق برای من افتاده ، از دوستانم که همراه من بودن پرسیدم ، و متوجه شدم که فشارم افتاده و بعد روی کف اتوبوس افتادم و بعد روی صندلی نشسته ام. آن روز خاطره ای جالب برای من بود، هم روی صندلی نشستم و هم استراحت کردم و هیچ چیزی از شلوغی داخل اتوبوس را درک نکردم ، به خاطر همین تصمیم گرفتم تا انشای اتوبوس شلوغ را با گوشه ای از خاطرام بنویسم.

 

انشای شماره چهار:

وقتی داخل اتوبوس شلوغ سوار شدم، همه صندلی‌ها پرشده بود و جای سوزن انداختن نبود، چند برابر آن جمعیت، سرپا ایستاده‌ بودند و با حسرت آن‌ها را که نشسته‌اند، تماشا می‌کنند و در دل خدا خدا می‌کنند که در ایستگاه بعدی مسافری که روی صندلی نشسته پیاده شود تا شاید شانس بیاورند و از فشار جمعیت خلاص شوند. اتوبوس آن‌قدر شلوغ است که اگر کسی بخواهد پیاده شود باید از یک ایستگاه قبل خودش را آماده کند. در این میان خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که به دلیل ازدحام جمعیت، مسافری نتواند در ایستگاه موردنظر پیاده شود و آن‌وقت است که گاهی کار به بحث و درگیری لفظی بین مسافر و راننده می‌انجامد. آن پایین وضع به‌مراتب بدتر است. آن‌ها که به هیچ قیمتی حاضر نیستند تا رسیدن اتوبوس بعدی انتظار بکشند، خود را به درهای اتوبوس در حال حرکت نزدیک و چسبانده‌اند، که شاید دل مسافران به رحم بیاید و کمی مهربان‌تر بایستند تا آن‌ها بتوانند خودشان را به داخل اتوبوس بکشند. راننده با دیدن این وضع فریاد می‌زند: «هُل ندهید تا چند دقیقه دیگر اتوبوس می‌آید»، اما مسافران بی‌اعتنا به گفته راننده همچنان در تلاش‌اند حتی به قیمت ماندن بین درها و به جان خریدن خطر سقوط از اتوبوس در حال حرکت خود را به مقصد برسانند. تجربه به آن‌ها که مسافر اتوبوس‌های شهرمان هستند ثابت کرده است که اتوبوس های خلوت و صندلی خالی رویایی است که شاید با ساعت‌ها انتظار در ایستگاه اتوبوس هم‌رنگ واقعیت به خود نگیرد.